بعدحمدو بعد نعت رسول(ص) بادرود وباسلام های قبول
ازبزرگان دین نمایم یاد حق کند روح آن بزرگان شاد
ای جوان !خدمت بزرگان کن نفس اماره رابه فرمان کن
بهرخدمت همیشه حاضر باش گر قبولت کنند، شاکر باش
این نخود_خودبه خودنخودنشده تانه بی خود شده است خود نشده
گوش بگشا روایتی گویم روح افزاحکایتی گویم
مجتبی شیخ عالم واستاد صاحب معرفت، قرین سداد
آگه از حکمت ائمه دین واقف رازهای شرع مبین
واجد سر حکمت ایمان اوستاد معارف قرآن
درجواررضا«ع»به فیض خفی گشته آگه زحکمت رضوی
برگذشت از علوم عرفانی وز رسوم و فنون یونانی
جان سوی مطلق حقایق داشت سربه درگاه علم صادق«ع»داشت
بُدمربی به جمع اهل صفا راه آموز سرمُلکِ بقا
روزگاری که یار من بودی متوجه به کار من بودی
روزی از روی لطف و مرحمتی بعد شرحی و مدح و منقبتی
گفتی از گفتههای گاه و گهی که نگویدکسی به سال و مهی
حالیایک سفربه قزوین کن قلب پاکیزه را توتزیین کن
یک تن از اولیا بیا و ببین اوستادی بزرگ و پیر مبین
بین چه دریای علم و فضل و کمال واقف رازها زقبل سؤال
متخلق به خلق و خوی نبی(ص) هر چه خواهد دلت ازو شنوی
اولین،نیت زیارت کن پسِ شاگردی اش اطاعت کن
نه سری وجنیدبغدادی سیّد موسی که بُد زرآبادی
رادمردی بزرگواروعلیم صاحب نفس مطمئن وحکیم
متحد،متفق شدیم روان تا رسد دستمان بر آن دامان
سال هجرت رسیده به چهل و هشت که چنین روز مدو بگذشت
چون رسیدم به خدمتش،حیران شدم ازآن فرشته انسان
نور از صورتش بُدی ساطع لمعات لوامع لامع
خُلق او خلقتی زخُلق عظیم نفس او بهجتی ز نفس کریم
درحقیقت نمونه ای ز امام گه سجود و رکوع و گه به قیام
گه به درد عوام همدرد او گه به هرجمع همچو یک فرد او
بگرفته ست ازسرتعظیم از خدای علیم او تعلیم
موسوی دست و عیسوی مسند به شریعت، شریعت احمد(ص)
حامی علم و عدل ورفق و وداد ماحی ظلم و جور و استبداد
علم را من چه سان کنم تعریف که نگردد حقیقتی تحریف
من زعلمش کجاتوانم گفت خاصه زان علم هاکه بودنهُفت
من زخُور آفتاب می دیدم درحقیقت حجاب می دیدم
بگذرم از بیان حال او نَدَرم پردۀ مقالِ او
مَنّ و سلوی ز سفرهاش خوردم ظرف خود پر نمودم و بردم
لوح«صددرصد» ازیکی وردش بردم از یک نظر ز شاگردش
یک نگه نمود و گفت بگو «وَحدَه لااله الّاهو»[iv]
[iv] . شرح وتفسیر لوح محفوظ(1375)،صص16-19.